تبلیغات
آرزو هـــایـــ کـــودکـــانـــه - هشتاد و چهار
آرزو هـــایـــ کـــودکـــانـــه

به نام خدای آبی دلان

ادم روز تولدش وبلاگش و اپ نکنه باس بره بمیره :) میخوام برم بمیرم چون 22 تیر تولدم بود و ی سر هم به وبم نتونستم بیام
شاید این چند وقت بیش از حد کار ریخته بود رو سرم :)
در هر صورت شرمنده خودم و شما شدم
وبم دیگه از تب تاب افتاده خبری نیس

مشکلی نیس من واسه دل خودم میام و مینویسم 
12 تیر که پست قبلی بود بعد از ظهرش یه اتفاقی اقتاد که میخواسم بیام بنویسم اما نشد
سوگند بهم زنگ زد منم نشستم به گیتار زدن براش
وسطش هی بغضم میگرفت..... گفت خوبی؟ گفتم اره اما مثه این که توام حالت بده 
صداش گرفته بود
گفت شاید واسه این که امروز رفتم ختخم صحرا
چشمام اندازه توپ والیبال شد..... تو وب ننوشتم صحرا کیه... مهرداد 18 سالش که بود عاشق یکی میشه اسمش صحرا بوده 
یک سالی هم با هم میمونن که میخواستن ازدواج کنن که خانواده صحرا مخالفت میکنن
این طوری میشه که جریان اونا هم بهم میخوره ولی خوب کم و بیش با هم در ارتباط بودن تا این که زمستون پارسال مهرداد میفهمه که صحرا سرطان خون داره و خودشو مقصر میدونه نمیدونم چرا
خلاصه که شب بدی بود 
خواهرم اینا واسم تولد گرفتن خوونه خاله مریم با علیرضا  و امیر و خاله. زینب هم بود
خوش گذشت در کل :)
تازه مهرداد واسه تولدم بهم اس ام اس داد که خیلی عجیب بود
به سوگند بد شک کردم... به نظرم اصن مهردادی که منو بشناسه وجود نداره
واسه همین به مهرداد که داشت بهم اس ام اس میداد گفتم که بهم زنگ بزنه و نزد 
دیگه ضایع شد :دی
ولی 25 مرداد تولدشه...
حس میکنم گیتارم متلاشی شده 
یاده دیروز به خیر
پارسال یه همچین روزی من با علیرضا هماهنگ کردم با زینب و پری و عسل و دختر خالش رفتیم بیرون
و زینب و علی با هم شروع کردن
خیلی شب خوبی بود یادش به خیر
هیچی دیگه در کل زنده ام 
اینم کادو تولد خودم به خودم :) :->
46511131231057652346.jpg" alt="" />
رو سفاله... همش کاره خودمه قابلی هم نداره 
____________________________________________
+شدم غرق توی زندگی ساده
با یه قلب خالی از تو که تنهاییش زیاده
شدم حبس میون خاطرات با تو
همیشگی نشدی اما.... همیشه یادمه نگاتو.....



نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1392 ساعت 06:34 ب.ظ توسط مریم coMMent | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت