تبلیغات
آرزو هـــایـــ کـــودکـــانـــه - هشتاد
آرزو هـــایـــ کـــودکـــانـــه

به نام خدای آبی دلان

خدایا من چه گناهی کردم؟ چرا من باید این خبر و میدادم؟

آراد رفت

هفته ی پیش

و من اون خبر لعنتی و به عارفه دادم

و در ضمن من همه ماجرای دوستیشون رو به آراد توضیپح دادم

و همون حسی که عارفه داشت رو پیدا کرده بود

فکر میکرد اون مقصره و فکر میکرد که برای اینکه عارفه دیگه عذاب نکشه باید بره

صبحی که عارفه برای اخرین بار رفته بود پیشه آراد من بعد از ظهرش رفتم پیش عارفه

نمیخواستم خواهرم تنها باشه نمیخواستم  من و مقصر بدونه و نمیدونستم که باید چی کار کنم.....

و در همین احوالات من با سوگند زنگ زدیم به مهرداد و کلی اذیتش کردیم و هنوز بیچاره نفهمیده که من بودم اذیتش کردم

چند روز پیشا با هلیا رفتیم ارکیده; یعنی فقط منو هلیا بد نبود اما موقع برگشتن هلیا نمیشست تو کالسکه و فقط گریه کرد

دنبال تغییرم اما خیلی سخته باید ریز رفتارامو زیر نظر داشته باشم و این بعضی مواقع از دستم  خارج میشه!

با مهرداد قرار گذاشته بودیم با سوگند 5 شنبه هفته ی پیش قرار بود که بعد از ظهرش بریم اما نشد

قرار شد که جمعه صبح بریم کوه اما پنج شنبه وقتی مهرداد زنگ میزنه سوگی آرمین بر میداره و بد حرف میزنه مهردادم قاطی میکنه و مبخواسته ارمین و تا میخورده بزنه

اما نمیزنه و قرار جمعه ما هم بهم میریزه!!!!!

و بد تر از همه من بد بخت بودم که یا شارژ تموم شده ی سوگی رو به رو شدم و از همه جا بی خبر به سوگند و مهرداد فحش میدادم

داستانه عجیبیه!!!!!!!!!!

__________________________________________

+بردمش بالا تو کلم منه گیج

که بدشم خودم یش دستم نرسید

آسمون ابیموو غلبه کرد

خبر بد از یه شبح محو

تو زمستون

غیب شد برنگشت بغله من.....


نوشته شده در جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 12:51 ق.ظ توسط مریم coMMent | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت