تبلیغات
آرزو هـــایـــ کـــودکـــانـــه
آرزو هـــایـــ کـــودکـــانـــه

به نام خدای آبی دلان

دلتــــــــــــــنگـــــــــــــــــ نیســـــــــتــی و
نـمـــی دونــــــی چــهــ
ســختــهــ
یــــه خـــاطــــرهـــــ
تـــــــو جــــــمـــعـــــ اشکــــــــتـــــ و
درآرهـــــــ!! :(

نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 02:13 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

سلام :)
میدونم خیلی وقته نبودم
درگیر بودم شدید
حالا حالا که نه. ولی به زوودی یه کارایی میکنم واسه وب!!
احساس میکنم مهم ترین حس زندگیمو اینجا ننوشتم :)
_______________________________________

نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 02:11 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

خـــــوشبخـــتــی دآشــــــتن کــــــــــسی اســــــت

کـــــه بــیشـــتر از خــــــودش

تـــــــــــــو رآ بخــــوآهــــد

و بــیشــــتر از تــــــــو

هـــــیــچ نــخـــوآهـــد

و تـــــــــو بـــرآیــش

تــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــآم زنــــــدگی بــــآشـــی


نوشته شده در جمعه 1 شهریور 1392 ساعت 02:38 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

سلام علیک :دی

دوشنبه با سوگند رفتم قیطریه، یکم دور زدیم تو پارک بعدش نشوندمش رو یه صندلی و بهش نامه بازی هامونو نشون دادم

گفت داره گریم میگیره! گفتم صبر کن یه چیزی برات بزارم قشنگ گریه کنی

صدایی که از مهرداد ضبط کرده بودمو بهش نشون دادم. نگاهش نمیکردم و لی اون نگاهشو از رو من بر نمیداشت

یه لحظه چشم تو چشم شدیم، میخواست گریه کنه. وسطای اون صدائه بود که قطعش کرد و گفت واسه چی این کارو کردی

گفتم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خجالت بکش سوگند یکی باید اینو به خودت بگه!

_تو باید با من هماهنگ میکردی!

_اها که حتما بعدش تو با مهرداد هماهنگ میکردی! من میخواستم دروغه تو ثابت بشه وگرنه وانجوری که به دردم نمیخورد. وااااااااای اصن نمیتونم فکر کنم که اون همه حرفی که بهم زدی خالی بندی باشه

دستشو گذاشت روی دفترها و گفت قسم میخورم همه ی اینا واقعی باشه

گوشیمو گرفتم سمتش! گفتم: همین الان زنگ بزن بهش و بهم ثابت کن که همش راسته

_2 روز وقت میخوام

_زرشک! تو این دو روووز منم میتونم یکی پیدا کنم

_نه همین ادم. تو صداشو شنیدی

_باو جم کن این داستانارو! منم میتونم همین ادم پیدا کنم و بهش بگم که مریم بشناس!

_خب یه روز

_همین الاااااااااااااااااااااااان :|

ساکت شد

بقیشم بهم گفت که اون دو هفتهی اولی که راجع به مهرداد حرف زده همش درست بووده ولی بعد اون مهداد گفته من بیشتر از یک ماه نمیتونم با دوستت باشم به گفته ی سوکند من تو دو هفته وابسته ی مهرداد شده بودم اونم به خاطر من هشت ماه منو سره کار گذاشته که من ضربه نخورم

اینم ما رو ساده گیر آورده به غرعان. منم گفتم بهش باااااااااااااااشه! تو راس میگی

که بحث و تموم کنم! چون داشت میرفت رو مخم. الانم باهاش دوستم چون خیلی تنهاس ولی دیگه هیچ کدومه حرفاشو باور نمیکنم

تو این چند وقت اینقدر با محمد بحث کردم و دعوام شد که خدا میدونه!

زیاد دری وری میگه منم پاچشو گرفتم. میخواد بمالونه :| منم بهش گفتم بیشین تا دستت به من برسه

کثافته اشغال :|

از بچه های این مدرسه جدیده با یکی ریختیم رو هم اسمش نگینه

بچه اهل حالیه. عیییییین خودم

دیگه عرضی نیست :)

____________________________________________

+هوای خونه بی روحه

منو تو هستیم و نیستیم

فقط گاهی برای عکس

پیشه هم دیگه می ایستیم


نوشته شده در جمعه 1 شهریور 1392 ساعت 02:26 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

شنیدم گفتی
 از من بدت میاد
خب منم
 اگه فرصت اینو داشتم
که بهت فـــکــــر کنم
زووتر به این نتیجه میرسیدم :) 

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 02:08 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

سلام :| 
نمیدونم چی بگم والا، غیر اینکه خیلی سادم خیلی زود باورم خیلیییییییییییی
امشب تولد مهرداد بوود به سوگند گفتم نمیتونم بهش زنگ بزنم و با یه خط دیگه زنگ زدم بهش
استرس گرفته بودم خدایی :دی
وقتی برداشت و صدای یه پسر بوود یه نفس عمیق کشیدم، بعدش گفتم اقای چراغی؟ گفت بله! گفتم آقای مهرداد چراغی؟
گفت بله؟ 
اقا ما از استرس سکته کردیم خواهرمون هم قطع کرد تلفنو :دی
دوباره زنگ زدیم برنداشت اس دادم که کار واجب دارم باهاتون میشه بردارید؟
زنگ زدیم برداشت. گفتم ببخشید من مریمم دوست سوگند، شناختین؟
_باید بشناسم؟ 
_واقعا نشناختین؟ مریمم!
_نه خیر نشناختم
_باشه ببخشید مزاحم شدم
_گفتی دوست کی؟ 
_سوگند!
_سوگند میشناسم ولی مریم نه
_ :| باشه مرسی 
_همین؟ فقط خواستی خودتو معرفی کنی؟ 
(خواهرم) _ نه خب وقتی نمیشناسین منم دیگه عرضی ندارم درضمن اقا شما چقد خشنین 
_ (صدای خنده ) :| 
_واسه چی میخندین؟ 
_خب نمیشناسم خانووم، الان اومدم رشت جایی ام 
_اوکی مشکلی نیست 
_سوگند و دیدین بهش سلام برسون 
_شما دیدیش بهش بیشتر سلام برسون :|
_ (صدای خنده) حتماااااااا
_خدافظ
_قربووونت ( :| ) خدافظ
:| :| :| :| :| :| قیافه من و زینب بعد تلفن بوود
بعش این طوری شدیم :))))))))))))))))))) :)))))))))))))))))))))))))))))
9 ماهه تموم اسکول شدم رفت 
28 مرداد میخوایم با سوگند بریم قیطریه! یه پدری من از این دختر دربیارم که خودش حض کنه :|
لامصب چقد خالی بسییییییییییییییی؟
اصن بهش فک میکنم مغزم سوت میکشه
به قول زینب بد تر از شکسته عشقیه :))))))) 
فک کن من یه چند ماه تمام فکرم پیش کسی بوود که اصن منو نمیشناخت :|
یعنی فاجعه واقعا
تا لوزالمعدم داره میسوزه :))))))))))) 
دوشنبه میخوام تمام نامه بازی هایی که سره کلاس با سوگند میکردیمو میزنخم تو صورتو میگم لعنتی مگه چی کارت کرده بودم اینقد واسم خالی بستی آخه؟
خدا رو شکر زیاد وابسته دوست نیستم وگرنه الان دوتا شکست میخوردم :))))))
تو روحه هرچی رفیقه اصن :|
بد تر از این سوگند پگاهه! شمارمو کرده تلفن عمومی. هر 5 مین یه بار ی پسر زنگ میزنه اسممو میدونه و اینا بعد میگه با پگاه کار دارم 
مصبتو شکر آخه! به من چه که خطش خاموشه لعنتیا!!!!!!!!!!!!!!!!
شب خوش
__________________________________________________________
+گاهی با زخم های تازه تر میشه
درد های قدیمی رو از یاد برد
اما هر قدر به خودم زخم زدم
جای خالی تورو یادم آورد

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 01:52 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

خدارا....
در قلب کسانی دیدم

که  بدون هیچ توقعی

مربانند....!

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1392 ساعت 06:58 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

ادم روز تولدش وبلاگش و اپ نکنه باس بره بمیره :) میخوام برم بمیرم چون 22 تیر تولدم بود و ی سر هم به وبم نتونستم بیام
شاید این چند وقت بیش از حد کار ریخته بود رو سرم :)
در هر صورت شرمنده خودم و شما شدم
وبم دیگه از تب تاب افتاده خبری نیس

مشکلی نیس من واسه دل خودم میام و مینویسم 
12 تیر که پست قبلی بود بعد از ظهرش یه اتفاقی اقتاد که میخواسم بیام بنویسم اما نشد
سوگند بهم زنگ زد منم نشستم به گیتار زدن براش
وسطش هی بغضم میگرفت..... گفت خوبی؟ گفتم اره اما مثه این که توام حالت بده 
صداش گرفته بود
گفت شاید واسه این که امروز رفتم ختخم صحرا
چشمام اندازه توپ والیبال شد..... تو وب ننوشتم صحرا کیه... مهرداد 18 سالش که بود عاشق یکی میشه اسمش صحرا بوده 
یک سالی هم با هم میمونن که میخواستن ازدواج کنن که خانواده صحرا مخالفت میکنن
این طوری میشه که جریان اونا هم بهم میخوره ولی خوب کم و بیش با هم در ارتباط بودن تا این که زمستون پارسال مهرداد میفهمه که صحرا سرطان خون داره و خودشو مقصر میدونه نمیدونم چرا
خلاصه که شب بدی بود 
خواهرم اینا واسم تولد گرفتن خوونه خاله مریم با علیرضا  و امیر و خاله. زینب هم بود
خوش گذشت در کل :)
تازه مهرداد واسه تولدم بهم اس ام اس داد که خیلی عجیب بود
به سوگند بد شک کردم... به نظرم اصن مهردادی که منو بشناسه وجود نداره
واسه همین به مهرداد که داشت بهم اس ام اس میداد گفتم که بهم زنگ بزنه و نزد 
دیگه ضایع شد :دی
ولی 25 مرداد تولدشه...
حس میکنم گیتارم متلاشی شده 
یاده دیروز به خیر
پارسال یه همچین روزی من با علیرضا هماهنگ کردم با زینب و پری و عسل و دختر خالش رفتیم بیرون
و زینب و علی با هم شروع کردن
خیلی شب خوبی بود یادش به خیر
هیچی دیگه در کل زنده ام 
اینم کادو تولد خودم به خودم :) :->
46511131231057652346.jpg" alt="" />
رو سفاله... همش کاره خودمه قابلی هم نداره 
____________________________________________
+شدم غرق توی زندگی ساده
با یه قلب خالی از تو که تنهاییش زیاده
شدم حبس میون خاطرات با تو
همیشگی نشدی اما.... همیشه یادمه نگاتو.....



نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1392 ساعت 06:34 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

زیـــــــاد فـــرق نکــــــــرد

خــــوده و خــــــودشه....

فــــــــقـــــط

اونـــی کــه داره بــاهـــاش قـــم مـــی زنـــه

مـــ ــــ ـــــ ـــــن نیــستم


نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر 1392 ساعت 06:01 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

امروز تولد امیره

امشب با دوست دختر جدیدش جشن میگیره :)

برام مهم نیس... یک سال گذشته از اون روز

همین موقع ها بود که راه افتادم

اوووووف ولش کن

پریشب داشتم با محمد حرف میزدم.. یهو گفتم پس فردا تولد امیره

هیچچی نگفت... هیچی نگفتم... یهو زدم زیره گریه

دست خودم نبود دلم خیلی گرفته بوود

خیلی وقت بود ریخته بودم تو خودم

خیلی وقت بود با تنهاییام کنار اومده بودم

حتی به صدای محمد که هی میگفت مریم خانومی ، مـــــــریم؟، گریه کنی گریه میکنما!! توجه نمیکردم

خیلی وقت بوود برا خفه کردن هق هق گریه هم بالشت رو تو دهنم فشار نداده بودم

محمد میگفت خوش به حال شما زنا! هر وقت دلتون میگیره یا مشکلی پیش میاد

سریع گریه میکنید خودتونو خالی میکنید!! ولی ما چی؟!

دست تقدیرو میبینی خدایی؟ وقتی خواستم مدرسمو واسه اول عمومی عوض کنم یه مدرسه تو نظرم بوود اما بعدا اسم و ادرس و شمارشو گم کردم حالا برای سال دوم  بدون هیچ هماهنگی قبلی برگشتم همون جا!!!!!!!! داشتم از تعجب شاخ در می آوردم

حرفی نیس.....

فقط از خدا میخوام منو ببخشه :)

___________________________________________

+اینو بفهم اگه بی تو باشم

نمیره خاطراتی که با تو داشتم

اگه میرم تنها دلیلش اینه

شاید غم رو صورت تو نشینه

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر 1392 ساعت 05:38 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

خاطرت باشد یا نباشد، زمستان است و

این جاده سپید

پر از شهوت بوسهء کفش هایم شده!

همـــــــراه مــــــــــــن!

مـــــــــــــــرا ، با چهچه زرد قناریهای مست، بیاد بیاور;

بهارانه هایم را زیر دو متر برف سبک، اندوخته ام;

بگیر و میان همکیشان غریبمان قسمت کن;

این نذر من ، برای بودن تو باشد. حتی بعد از نبودن من

یادت باشد.... زمستان تو نیز نزدیک است! تا آن موقع

این واژه هارا بگیر و به قامت پنجره بپوشان،

آسترش به پهنای آسمانی آفتابی است،

با این وجود ، باز مواظب خودت باش

سرما نخوری....عزیز دلـــم!!


نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد 1392 ساعت 12:13 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

سلااااااااااااااااااااااااام،

امروز 30 خرداد تولد خواهر زادم هست و یک سالش میشه

پارسال همین حوالی بود که حالم خیلی بد بود، خانواده و دوستام بهش میگفتن افسردگی

من میگفتم دلتنگی

که با تولد هلیا حالم بهتر شد، خیلی هم بهتر شد

و من با عشق میپرستمش یه دختر دیوونه که از بدو تولد شیطون بود

خدایا ازت ممنونم از این که هلیا سالمه چون بهمون گفته بودن سالم نیست

و خدایا صد هزار مرتبه شکرت که از اون چیزی هم که فکر میکردیم سالم تر و شیطون تر بود

و پس فردا تولد خواهرم زینب و دوستم سوگند هست.

امروز با آراد دعوام شد سره عارفه دوس داشتم با دستام خفش کنم

حیف که نمیشد. دوس ندارم چیزی از دعوامون بگم فقط خدایا مواظب عارفه باش اون توی این یک سال خیلی سختی کشیده

من میدونم چی میکشه می فهممش

خدایا صدای این بنده حقیرت و بشنو و به عارفه کمک کن

میدونم که همیشه و همیشه کمک حال ما بودی اما الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به تو احتیاج داریم

دیشب شبه خوبی بود به خاطر برد ایران ملت ریخته بودن تو خیابون

من و زینب هم که دنبال یه سوژه. آتیش کردیم رفتیم هروی

و اولین نفری که دیدم کوهیار بود. من موندم اونجا من خودمم به زور میشناختم اینقد که خر تو خر بود

بعد باید ریخت نحس اونو میدیدم؟

پوففففففففففففف!

و در آخر از صمیم قلللللللللللللللللللللب میخوام که خاله ی خوبی واسه هلیا باشم

اونقدر که منو  دوست و خواهرش بدونه نه یه خاله!

__________________________________________________

+ بگو بازم هوامو داری و مثه همه منو تنها نمیزاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری و

بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه


نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد 1392 ساعت 12:02 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

به بعضیا باید گفت:

رفتی؟

فقط از کنار برو..

قاطی "آدما" نشی!!


نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 01:39 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

سلام،

بالاخره امتحانا تموم شد... تقریبا یک هفته دیگه مونده تا تولد سوگند و یه حسی بهم میگه که بازم مهرداد نمیاد

خیلی خوب تونسته خودشو مخفی کنه

یاسمن میگه امیر دنبالته... ازش بعیده خیلی هم بعیده نمیدونم چرا

تازه بعد یک سال یادش اومده که چقد باهام بد کرده... و مثل این که خدا بهم یه فرصت داده تا تلافی کنم

تا امتحانم کنه که ببینه سره قولام هستم یا نه

و خدایا.. میخوام که کمکم کنی.. میخوام که دهنم قفل نشه همه حرفامو بگم

خدایا خودت بهتر از هر کسی میدونی که هنوزم بهش فکر میکنم هنوزم دلم براش تنگ میشه

اما مثل اون وقتا دوسش ندارم. من دورش یه خط قرمز کشیدم... فقط برای تلافی میرم پارک همین.

شنبه تولد علیرضا بود (شوهر خواهرم) دوستش بنیامین و وقتی دیدم تا آخرش مجلس یه گوشه نشسته بودم و تکون نمیخوردم

بنیامین وقتی به دوس دخترش نگاه میکرد عین چشمای امیر میشد

چند جا هم نزدیک بود بغضم بترکه......

میخوام بهش بگم که بدترین روز های عمرم روزهایی بود که با اون بودم

میخوام بهش بگم منه لعنتی هنوز سره قسمم هستم...

میخوام بهش بگم به خاطر تو من به اشکان، امیر عامری، شهاب، مهرداد، سهند  و.... گفتم نه!

اما تو اشغال تر اون بودی که بفهمی

حالا بعد یک سال اومدی سراغم و میخوای که منم با یه لبخند بگم خوش اومدی؟

نه اقا از این خبرا نیس! اخه میدونی همسر خیالیتون ناراحت میشه! به خاطر با من بودن مسخره میشی!

فکر کردی کی ای؟ فکر کردی چه خبره؟ فکر کردی من منتظرتم؟ فکر کردی اسباب بازیتم که بندازیش اون ور بعدم بیای سراغش و منم هیچی نگم؟

با خودت چی فکر کردی؟ یعنی من اینقد احمق و بدبختم که دوباره برگردم؟

چقد دوس دارم اون لحضه رو ببینم.. لحظه ای که ازت بپرسم شما؟ یا بگم اسمت و یادم نمیاد!!!!

چقدر قیافت دیدنی میشه!!! تو الانم دنبال من نیستی فقط دنبال حال گیری از رومینایی

و میدونم که اینقدر شهامت نداری که بیای جلو

دوباری اس ام اس میدی و شروع میکنی به فحش دادن!!!!!!!!! همیشه کارت همین بود

امروز دارم میرم پارک و از ته قلبم میخوام که اونم اون جا باشه....

دوسه ماهی بود گوشی ارسلان خواموش بود چند شب پیشا بهش زنگ زدم... یه اقای عصبانی برداشت و منم ترسیدم و گفتم که اشتباه گرفتم!

نگرانشم میترسم بلایی سرش اومده باشه....

____________________________________________

+جای تو فکر و خیالت شبا میاد پیشم

با این که تو دوری از من بازم دلواپست میشم

اخه عمری که بی تو بگذره چرا ثانیه هاشو بشمرم

من بدون تو از تموم لحظه هاش بیزارم...


نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 01:19 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

ایـ روزهـــآ
اפســـآس مے کنــــــم
وقتـــے مـــے نویســـم
פֿבآ
چشمهـــآیش رآ مـــے گیـــرב...
وقتـــے مـــے פֿـــــوآنــــم
گوشهـــآیش
رآ...
صـــاבقـــآنـــہ بگــــویــــم،
فکــــر مـــے کنـــم
פֿــــבآ هــــم از ســـاבگـــے مـــن
و פـــرفهـــآے تکـــرآرے ام

פֿستـــہ
شــــבه استـــ
نوشته شده در جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 01:05 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

خدایا من چه گناهی کردم؟ چرا من باید این خبر و میدادم؟

آراد رفت

هفته ی پیش

و من اون خبر لعنتی و به عارفه دادم

و در ضمن من همه ماجرای دوستیشون رو به آراد توضیپح دادم

و همون حسی که عارفه داشت رو پیدا کرده بود

فکر میکرد اون مقصره و فکر میکرد که برای اینکه عارفه دیگه عذاب نکشه باید بره

صبحی که عارفه برای اخرین بار رفته بود پیشه آراد من بعد از ظهرش رفتم پیش عارفه

نمیخواستم خواهرم تنها باشه نمیخواستم  من و مقصر بدونه و نمیدونستم که باید چی کار کنم.....

و در همین احوالات من با سوگند زنگ زدیم به مهرداد و کلی اذیتش کردیم و هنوز بیچاره نفهمیده که من بودم اذیتش کردم

چند روز پیشا با هلیا رفتیم ارکیده; یعنی فقط منو هلیا بد نبود اما موقع برگشتن هلیا نمیشست تو کالسکه و فقط گریه کرد

دنبال تغییرم اما خیلی سخته باید ریز رفتارامو زیر نظر داشته باشم و این بعضی مواقع از دستم  خارج میشه!

با مهرداد قرار گذاشته بودیم با سوگند 5 شنبه هفته ی پیش قرار بود که بعد از ظهرش بریم اما نشد

قرار شد که جمعه صبح بریم کوه اما پنج شنبه وقتی مهرداد زنگ میزنه سوگی آرمین بر میداره و بد حرف میزنه مهردادم قاطی میکنه و مبخواسته ارمین و تا میخورده بزنه

اما نمیزنه و قرار جمعه ما هم بهم میریزه!!!!!

و بد تر از همه من بد بخت بودم که یا شارژ تموم شده ی سوگی رو به رو شدم و از همه جا بی خبر به سوگند و مهرداد فحش میدادم

داستانه عجیبیه!!!!!!!!!!

__________________________________________

+بردمش بالا تو کلم منه گیج

که بدشم خودم یش دستم نرسید

آسمون ابیموو غلبه کرد

خبر بد از یه شبح محو

تو زمستون

غیب شد برنگشت بغله من.....


نوشته شده در جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 12:51 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

دلـــــــــــــــم.....

بـــــرای ایـــن جــا تـــنــگ شــده بــود

درست مـیــان هــمــیـن کـلـمـات

هـنـگــامی کــه از

 دنــیــا جــدا مـی شــوم

بــرای رسـیـدن بــه تــو

+ قهرمانی استقلال و تبریک میگم :)


نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 07:14 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

و تا امتاحانات فقط یک هفته با قیست

جمعه 13 اردی بهشت به یه همایش رفتم و اون اقا کلی نظرم رو عوض کرد

همایش انگیزشی بود

خعلی خوش گذشت

البته بعضی اوقات اعصابم خورده بابت گیتارم

چون باید خیلی خیلییییییییییی تمرین کنم روی خوندنم و متاسفانه کسی نیست که کمکم کنه :(

تو زندگیم دیگه چیزی ندارم که شخصی باشه پس از این به بعد پستام رمز ندارن

مامان بابام میخوان برن کربلا

و من از ته دل بهشون حسودیم شد چون خیلییییییییییییییی دوس دارم که برم

واقعا راست میگن که دوست ها خیلی تاثیر دارن و من اینو امسال فهمیدم

موقعی که اون طوری که باید رفتارام سنگین باشه نیست

و اون رفتار همیشگیمو از دست دادم

و یکی از دلایلش رو دوستای عزیزم میدونم

نمیگم اونا بدن اما رفتار هامون فرق داره

و این ماه دهمین ماهیه که مجرد به سر میبریم

یه پسره هست وقتی ما تعطیل میشیم یه نون بربری دستشه

میاد نصفشو به من میده میره

این شده سوژه ی بچه ها

خودمم صداش میکنم اغا نونی  عالیه

همش میخنده قیافش رو هم رفته چیزه خوبیه و به امید خدا در سال های متوالی شکفته خواهد شد

____________________________________________________________________________

+ تویی که عشقمو از نگاه من میخونی

تویی که تو تپش ترانه هام پنهونی

تویی که همنفس همیشه ی آوازی

تویی که آخر قصه منو میدونی


نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 07:04 ب.ظ توسط مریم coMMent | |

وقتی داری بالا میری

مهربان باش

و

فروتن

چون وقتی داری سقوط میکنی

از کنار همین


آدمها رد میشی


نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 01:17 ق.ظ توسط مریم coMMent | |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 01:06 ق.ظ توسط مریم coMMent | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت